سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
سیری در اشعار و ادب فارسی

سیری در اشعار و ادب فارسی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

 

باران نور 
 

که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت

روی دیوار کاشی گلی را می شست

مار سیاه ساقه این گل

در رقص نرم و لطیفی زنده بود

گفتی جوهر سوزان رقص 

 در گلوی این مار سیه چکیده بود 

 گل کاشی زنده بود 

 در دنیایی رازدار 

 دنیای به ته نرسیدنی آبی 

 هنگام کودکی 

 در انحنای سقف ایوانها

درون شیشه های رنگی پنجره ها 

 میان لک های دیوار ها

هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود 

 شبیه این گل کاشی را دیدم

و هربار رفتم بچینم 

 رویایم پر پر شد

نگاهم به تارو پود سیاه ساقه گل چسبید 

 و گرمی رگ هایش را جس کرد 

 همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود 

 گل کاشی زندگی دیگر داشت 

 ایا این گل 

 که در خک همه رویاهایم روییده بود 

 کودک دیرین را می شناخت 

 و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم

گم شده بودم ؟

نگاهم به تارو پود شکننده ساقه چسبیده بود

تنها به ساقه اش می شد بیاویزد

چگونه می شد چید 

 گلیرا که خیالی می پژمراند ؟

دست سایه ام بالا خیزد 

 قلب آبی کاشی ها تپید 

 باران نور ایستاد 

 رویایم پرپر شد

                                     سهراب سپهری


نویسنده : امین ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/٢۳
تگ های این مطلب:سهراب سپهری


می خروشد دریا 

 هیچ کس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک 

 که شود قایق 

 اگر اید نزدیک

مانده بر ساحل 

 قایقی ریخته شب بر سر او

پیکرش را ز رهی ناروشن 

 برده درتلخی ادرک فرو

هیچ کس نیست که اید از راه

و به آب افکندش

و در این وقت که هر کوهه ی آب

حرف با گوش نهان می زندش

موجی آشفته فرا می رسد

از راه که گوید با ما

قصه یک شب طوفانی را 

 رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت

با خیالی درخواب

صبح آن شب که به دریا موجی 

 تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت 

 بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست 

 در همین لحظه غمنک به جا 

 و به نزدیکی او 

 می خروشد دریا 

 وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز 

 از شبی طوفانی 

 داستانی نه دراز

                                            سهراب سپهری


نویسنده : امین ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۱
تگ های این مطلب:سهراب سپهری


 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه پیش

همچو بارانی که شوید جسم خک

هستیم ز آلودگی ها کرده پک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزار ها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردید ها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست

ای دلتنگ من و این بار نور ؟

هایهوی زندگی در قعر گور ؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن 

 سرنهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته 

 چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی همآغوشی گرفت 

 جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چشون در سینه ام بیدار شد 

 از طلب پا تا سرم ایثار شد 

 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها ؟

این شب خاموش و این آوازها ؟

ای نگاهت لای لایی سحر بار

گاهواره کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من 

 ای مرا با شعور شعر آمیخته 

 این همه آتش به شعرم ریخته 

 چون تب عشقم چنین افروختی 

 لا جرم شعرم به آتش سوختی

                                                فروغ فرخزاد..


نویسنده : امین ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٩
تگ های این مطلب:فروغ فرخزاد